زنان، زلزله، گناه…! چگونه می اندیشند؟

بی سوادان قرن بیست و یکم کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند.

الوین تافلر

زمان کوتاهی نیست که در جامعه ما سخن از ایجاد ارتباط بین گناه و زلزله میرود و ظاهرا» آنان که بر طبل چنین گفتمانی می کوبند، نمی خواهند به آن پایان دهند و گویی هنوز در عصر ماقبل سنگی می زیند، که بشر را از کم و کیف جهان پیرامونش اطلاعی در دست نیست و …

اصرار بر رواج چنین اندیشه ای و در پی آن اصرار بر پیداکردن راهکارهایی برای مهار زلزله از طریق مهار گناه و اجرایی کردن و هنجارمند کردن این راهکارها ، به معنای مرگ منطق وعقلانیت است، وتلاش برای هنجارمند کردن و اجرایی شدن آن نیزمستلزم هزینه هایی است که بیش از هر زلزله ای به بدنه ی جامعه آسیب می رساند. این گفتمان چه ویژگی هایی داشته و دارد؟

1- این گفتمان چه ویژگی هایی داشته است؟

به لحاظ زمانی پس از هر زلزله ای شنیده می شد.

از زبان مردم کوچه و بازار و بعضی افراد بیسواد و کم سواد این نغمه ها به گوش می رسید.

کسی به این حرفها توجه چندانی نشان نمی داد اما بود و شنیده می شد…

گاهی سئوالاتی بیان می شد، از سر منطق؛ که مثلا کودکان چه گناهی کرده اند یا آنان که گناهی نکرده اند چرا باید تنبیه ای چنین سخت را پذیرا شوند؟

خوب یا پاسخی نبود یا پاسخی غیر منطقی تر داده می شد!

آنان هیچ تعریفی از گناه ارائه نمی دادند.

دقیقا مشخص نمی کردند، کدام نوع گناهان موجب زلزله می شود.

درجه شدت و ضعف گناه و دوری و نزدیکی آن هم با وقوع زلزله مشخص نبود.

گناهانی که در وقوع زلزله موثر پنداشته می شدند، آنهایی بودند که در حوزه شخصی زندگی یک فرد،جای می گیرند مانند وجود مهمانی های مختلط در فلان شهر، نوشیدن مشروبات الکلی و…اما سخنی از گناهانی که مربوط به زندگی اجتماعی است مانند رشوه خواری ، دروغگویی، دزدی ، غارت مال مردم و… به میان نمی آمد.

در مجموع رواج گفتمانی عامیانه بدون رعایت مراحل یک بحث ساده ی نظری و علمی. نوعی کلی گویی و بدیهه انگاری و سفسطه گری… در عین حال که نشنیده انگاشته می شد بر جانهای آسیب دیده از زلزله، زخم می زد.

و مهمتر از همه در واقعیت اجتماعی و در زندگی روزمره، این گفتمان تناقضی را با خود حمل میکرد؛ مسئولین، مومنین، خیرین و همه نمی توانستند از کمک به زلزله زدگان چشم بپوشند، همه به نوعی تلاش می کردند در کمک به زلزله زدگان سهیم باشند!

این تناقض دلایل گوناگونی می تواند داشته باشد اما یک دلیل مهمش این است که طرح چنین گفتمانی بر هیچ مبنای منطقی، عقلانی، دینی، استوار نیست و کسی حاضر نبود برای آن بهایی بپردازد. حتی آنکه این گفتمان را بر زبان می آورد نمی توانست به ندای وجدانش گوش ندهد البته اگر از وجدانش ندایی به گوش می رسید….

2- این گفتمان اکنون چه ویژگی هایی دارد؟

هنوز زلزله ای به وقوع نپیوسته است بلکه پیش بینی (پیش گویی) شده است که در تهران زلزله خواهد آمد و… باید با کنترل روند بی حجابی جلوی آن را گرفت.

نوع گناه دقیقا مشخص شده است؛ بی حجابی. آنچه که باید در حوزه زندگی شخصی قرارگیرد و سالهاست به اجبار در حوزه زندگی جتماعی قرار گرفته است با چارچوبهای قانونی! و اجرایی و قضایی .

در مجموع آزاردهنده ترین بخش این ماجرا، تاکید بر رواج نوعی اندیشه یا گفتمانی است که در پشت این جملات- ارتباط گناه و زلزله یا بی حجابی و زلزله- وجود دارد ( هرچند دارم به اکراه دو واژه ی گفتمان و اندیشه را به کار می برم، زیرا هرکدام این دو واژه در جای خود منزلتی دارند که شایسته نیست برای هر سخنی از آن استفاده کرد). این گفتمان تکیه بر بدیهه انگاری پدیده هایی نموده است که هرکدام قالب منطقی یا علمی خود را دارند و بدان وسیله قابل مطالعه و بررسی اند.

ما دیر زمانی است که از تفکر اسطوره ای (جادویی) که عادت دارد به جهان با عینک بدیهه انگاری پدیده ها بنگرد فاصله گرفته ایم یکبار در زمان سقراط که برای مبارزه با این نوع تفکر که سفسطه اش خواند و برای دفاع از اندیشه منطقی خود جام شوکران را سر کشید و بار دیگر با گالیله با تفکر علمی اش؛ که به تلخی پذیرفت زمین مرکز عالم است و به گرد خورشید نمی چرخد؛ چرا که می دانست سخن او زمین را از چرخیدن باز نمی دارد. و بعدها در ضیافت علوم تجربی که همه بدیهه انگاری های جهان را به مصاف خواند و می خواند و دیرگاهی است که تفکر اسطوره ای و جادویی را همآورد درخوری برای خود نمی داند.

در قرن بیست و یکم با سیطره علم و فلسفه؛ منطق و تجربه، سخن راندن از ارتباط بی حجابی و زلزله واقعا» به یک جوک شباهت دارد چرا که جز ذهن های بی منطق، متحجر و عقب مانده نمی توانند آن را برتابند و تناقضاتی را که این تفکر با خود حمل می کند، حل کنند. آن هم در جامعه ای که از افتخاراتش حضور نخبگان علمی در در دانشگاهها و مراکز علمی سراسر جهان است.

در پایان باید یادور شوم ؛ که در مواجهه و پاسخگویی به این گفتمان باید مراقب بود که به دام تفکر اسطوره ای و بداهه انگاری گرفتار نیاییم، که ناخواسته عرصه را بر پیشرفت، مدرنیت، آزادی اندیشه تنگ خواهیم نمود.

بیانیه کانون نویسندگان ایران

۱۳۸۹/۰۲/۰۹
کانون نویسندگان ایران در بیانیه ای بمناسبت فرا رسیدن روز جهانی کارگر، بر پا داشتن تشکلهای آزاد و مستقل کارگری و برگزاری آزادانه‌ جشن اول ماه مه را حق بی‌چون ‌و چرای کارگران ایران دانسته است.

کانون نویسندگان ایران در این بیانیه روز کارگر را » روز تعقیب و گریز و ضرب و شتم کارگران یا روز نمایشهای فرمایشی دولتی» خوانده و خواستار آزادی همه کارگرانی شده که بخاطر پیگیری حقوق خود در ایران زندانی شده اند.

بیانیه کانون نویسندگان ایران در حالی منتشر شده است که مقامات دولتی در ایران، تا کنون از صدور مجوز برای برگزاری هرگونه تجمع یا مراسمی بمناسبت روز جهانی کارگر خودداری کرده اند.

نقل از رادیوفردا

ترس مردان از جهان فمینیستی یا تنهایی در جهان زنانه

فیمینیسم یا مونث‌گرایی ، موضوعی ست که جامعه‌ی کنونی ما را در قرن بیست ویکم دچارترس می‌کند . این ترس البته فقط شامل مردان نمی‌شود بلکه زنان را نیز می‌ترساند . ترس از دست دادن جهان مردانه برای زنان و از دست دادن جهان زنانه برای مردان البته چیزی نیست که به صراحت بیان شود و زنانی که به دنبال مسائل حقوق زنان هستند به صراحت اعلام می‌کنند که آن‌ها فمینیست نیستند ویا تعریف می‌کنند که فمینیسم شاخه‌های گوناگونی دارد و در جامعه‌ی ما بد فهمیده‌شده است .

این موضوعی ست که در این وبلاگ به آن پرداخته شده است.

آن روزها…

چند روز پیش گذرم افتاد به دانشکده ی سابق ادبیات و علوم انسانی دکتر شریعتی در مشهد که حالا شده جهاددانشگاهی. خوب حالا طبیعتا» تغییرات زیادی کرده؛ یکی از ساختمان های قدیمی که در وسط حیاط بود و اتاق برخی اساتید و دیوارهایش پوشیده از گل ها و گیاهان، کاملا» برچیده شده و بقیه ساختمان ها نیز کارکرد جدیدی پیدا کرده اند. محوطه هم تغییرات عمده¬ای کرده است، اما دوتا از ساختمان های خیلی قدیمی هنوز پابرجاست با همان فرم و دکوراسیوران قبلی و رنگ در و دیوار و… وقتی به سالن یکی از ساختمان ها قدم گذاشتم سعی کردم به یاد بیاورم جنب و جوش گذشته ی این ساختمان را؛ دکتر حائری عزیز را با دانشجویانی که مثل پروانه دور و برش بودند با نگاه هایی سرشار از ستایش و لب هایی لبریز از پرسش. اما آن ها در بیست سال پیش با آن بزرگ¬مرد تنها بودند؛ آن ها انقلابی نبودند و به مسائل، سطحی نگاه نمی کردند، با یادگرفتن جمله ای برنمی آشفتند و با آموختن نظریه ای نمی خواستند نظم جهان به هم ریزند و جهانی نو به جایش نشانند. آن ها آرام، متواضع و بسیار کنجکاو در یادگرفتن و به کاربردن آموخته ها بودند، چندجانبه و با تسامح و بردباری به تاریخ می نگریستند….آینده برایشان آرمانی دورافتاده و اتوپیایی نبود، آینده از لحظاتی و افکاری ساخته می شد که هم اینک در آن شناور بودند اما این صدا در میان هیاهوی شریعتی زدگان و راهپویان استوار بر تغییر انقلابی و یک جانبه نگری تاریخ و جامعه گم می شد و غریبانه می¬نمود و باید زمانی می گذشت تا آن بذرها که دکتر حائری و همانند او در اندیشه ها کاشتند به ثمر نشیند.
به اتاقی سرک می کشم دکتر خواجویان را نشسته بر مسند استادی، بسیار آرام و شکیبا چون علی، خاری در چشم و استخوانی در گلو . از او پرسیدم دکتر چه باید بکنیم با این ارتجاع فراگیر؟- آرام باشید. همین. هیاهو نکنید. بخوانید. مگر نگفته ام علی بیست و پنج سال سکوت کرد؟ این انقلابی گری ها، هیاهوها که به جانتان افتاده، اندیشه تان را می سوزاند… عقاید مخالف را تاب بیاورید…
از دریچه مثلثی شکل کلاس عزیز دیگری را می بینم با صدای پرشوری که از اگزیستانسیالیسم، سوسیالیسم، شب انقلاب پرولتاریا، کرکگارد، هایدگر، سارتر، هگل، مارکس…. می گوید و هیچ آن دریچه را دوست ندارد.
در اتاق دیگر پرچم فمنیست به اهتزاز درآمده و آزادی زنان و حقوق مدنی شان. و تلخی نگاه و تلخی خنده ها؛ که اندیشه ها همه هنوز بوی مردسالاری مزمن می دهد و استاد که دارد ازضریب پایین آموزش زنان در آن زمان سخن می گوید؛ دانشجویی به تمسخر زبان بگشاید که « زنان به لحاظ هوشی کشش نداشته اند، نه که جامعه نخواهد»! واستاد به تلخی و اندوه پاسخش گوید:« تو به لحاظ هوشی کشش نداری که این بفهمی!» و نمی دانم اکنون که سال به سال بر ظرفیت قبولی دخترها در دانشگاه افزوده می شود آن دانشجو چگونه می اندیشد؟…
از پله ها بالا می روم؛ خشم ها، شادی ها، عشق ها، حرمان ها و….

شعری از خانم سیمین بهبهانی:


قلم چرخيد و فرمان را گرفتند
ورق برگشت و ايران را گرفتند

به تيتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده، کيهان را گرفتند
چپ و مذهب گره خوردند و شيخان
شبانه جاي شاهان را گرفتند

همه ازحجره‌ها بيرون خزيدند
به سرعت سقف و ايوان را گرفتند

گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند

به هر انگيزه و با هر بهانه
مسلمان، نامسلمان را گرفتند

به جرم بدحجابي، بد لباسي
زنان را نيز، مردان را گرفتند

سراغ سفره ها، نفتي نيامد
وليکن در عوض نان راگرفتند

يکي نان خواست بردندش به زندان
از آن بيچاره دندان را گرفتند

يکي آفتابه دزدي گشت افشاء
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند

يکي خان بود از حيث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند

فلان ملا مخالف داشت بسيار
مخالف‌هاي ايشان را گرفتند

بده مژده به دزدان خزانه
که شاکي‌هاي آنان را گرفتند

چو شد در آستان قدس دزدي
گداهاي خراسان را گرفتند

به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهاي دربان را گرفتند

نميخواهند چون خررا بگيرند
محبت کرده پالان را گرفتند

غذا را آشپز چون شور ميکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند

چو آمد سقف مهمانخانه پائين
به حکم شرع مهمان را گرفتند

به قم از روي توضيح‌المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند

به جرم ارتداد از دين اسلام
دوباره شيخ صنعانرا گرفتند

به اين گله دوتا گرگ خودي زد
خدائي شد که چوپان را گرفتند

به ما درد و مرض دادند بسيار
دليلش اينکه درمان را گرفتند

همه اين‌ها جهنم، اين خلايق
ز مردم دين و ايمان را گرفتند

شعر از سایت اندیشکده جامعه شناسی

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد!!

یادم می ­آید پارسال عید به سفارش دوستی تصمیم گرفتیم برویم شمال، این­که می­گویم سفارش، چون واقعا» پایمان کشش نمی­داد برویم.  تصور شلوغی جاد­ه­ ها و تصادفات و دیدن صحنه­ های دل خراش و … یکی از دلایلش بود، اما بیشتر از آن تصور آلودگی دریا وطبیعت پیرامونش بیشتر آزارمان می­ داد و ترجیح می­ دادیم به روستای دورافتاده اما تمیزی برویم که بعد از چند ماه کارکردن از آرامش روحی و ذهنی برخوردار شویم؛ که این دوست عزیز یک جای دبش دست نخورده و فوق العاده تمیز را آدرس داد، جایی نزدیک نور. ما هم کوبیدیم و راندیم و به هوای آن جای تمیز و زیبا در جای دیگری توقف نکردیم و … بالاخره رسیدیم …

اطراف دریاچه پارکینگی از اتوموبیل­ ها… شاخه­ های شکسته­ ی ترد و باران خورده­ ی بهاری ،… و آشغال … مهمان همه جای طبیعت ما… چمن؟!!!… باید ذره بین برداشت و دنبالش گشت. ساحل ماسه­ای؟!! … مملو از بازمانده­ های جوراب و شلوار و لنگه کفش و مایو و آشغال غذاهای خورده و نیم خورده و پلاستیک و…اندکی ماسه در لابلای آنها…

بار دیگری به­ جنگل­ های عباس آباد رفتیم که سرشار از طراوت و پاکی است. داشتیم به قول معروف صفا می­ کردیم و در بالای تپه ای نگاهمان به دوردست­ ها بود که چشممان به دره سرسبزی که زیر پایمان گسترده بود افتاد؛ …. آکنده….. مملو … لبریز از بطری­ های خالی نوشابه وآب معدنی و سایر مواد غیرقابل بازیافت، که رفتگران جمع کرده و در آنجا انباشته بودند…

اگر اهل بیرون رفتن هستید، به جمعه ها فکر کنید. هرهقته باید مسافت بیشتری را برای یافتن جایی مناسب و تمیز پیمود و نمی دانم در آینده­ ای که چندان دور نیست برای یک تمدد اعصاب کوتاه چند کیلومترباید پیمود و چند لیتر بنزین باید سوزاند و چقدر هوا را باید آلود؟

در بستر رودها، در پای تپه­ ها، در علفزارها در بالای کوه­ ها و آبشارها و بی­تردید اگرغواصی کنیم حتی در اعماق دریاها از ما سفرکرده­ ها فقط آشغال به جا مانده و بس. شاید ما داریم این­گونه نقش جاودانگی خود را بر طبیعت حک می کنیم….

از بازی بزرگان با طبیعت نمی­گویم که واقعا» بازی بزرگی را با طبیعت آغاز کرده اند. قطع درختان و نابودی علفزارها و جنگل­ ها و کاشتن ویلاها و ساختمان­ های بتونی بر جای آن … به مناقصه گذاشتن کوه­ها و معادن و بخشش­ های بیکران حفرهای غیرقانونی چاه­ های آب و مهارنکردن فاضلاب کارخانه ­ها و …. نه روی سخن با آن­ها نیست. آن­ ها گویی این­جا را که خانه ماست خانه­ی خود نمی­دانند، به غارتگرانی ماننده اند که فکر آیندگان که نه ، فکر آرامش و قرار مارا هم ندارند که قرار است دیرگاهی در این سرای سپنج روزگار بگذرانیم… آنان برای خود و آیندگانشان، زیباترین و پاکیزه ترین و بکرترین جاها رااشغال کرده­اند… نه با آنان کاری ندارم که ره به جایی نخواهد برد…

روی سخنم با خودمان است، ما آدم­های معمولی با درآمدی مختصر که هفتاد و پنج درصد عمرمان را کار می کنیم و بیست و پنج درصد بقیه را با خانواده و دوستان و سفر و مهمانی و تفریح و مشارکت سیاسی و اجتماعی و آموزش ومطالعه و… می گذرانیم. و فکر کنید در سال چند درصد از این بیست و پنج درصد نصیب سفر می شود  و فکر کنید در همین درصد اندک که صرف سفر میشود چه گندی به طبیعت مبزنیم…..ما که مغول و تازی نیستیم که بخواهیم نقش جاودانگی مان را با ویرانگری حک کنیم. هستیم؟؟؟

راندن تا کجا؟!

راندن تا کجا؟!

نوروز سپری شد و خانواده های زیادی که فکر می کردند سفر خود یا بستگانشان به آنها آرامش و شادابی می بخشد و سال نو را با انرژی و توان بیشتری شروع خواهند کرد، هنوز در سوگ عزیزانشان نشسته اند. جاده ها همچنان بالاترین نقش را در مرگ ومیر ما ایرانیان ایفا می کنند و همچنان بر مقام اول مرگ ومیر ناشی از تصادفات در جهان تکیه زده ایم. عوامل زیادی را می توان مورد بررسی قرار داد از جمله استاندارد نبودن جاده ها، جامع نبودن قوانین رانندگی، استاندارد نبودن اتومبیلها و نیروی انسانی. اما به نظر می رسد نیروی انسانی مهمترین عامل است؛ سهم عامل انسانی به تنهایی در تصادفات 57 درصد می باشد که 26 درصد با جاده و 6 درصد با عامل وسیله نقلیه هم پوشانی دارد. درحالیکه سهم عوامل جاده و وسیله نقلیه به تنهایی به ترتیب 3 درصد و 2 درصد تعیین شده است.

منظور از نیروی انسانی تاکید بر رفتارشناسی رانندگان، سرنشینان و عابرین پیاده است که رفتارهای هرکدام می تواند در ایجاد تصادفات موثر باشد.

رانندگان: همه ما در خیابانهای فرعی و اصلی داخل شهر با انواع قانون شکنی ها از طرف رانندگان مواجه ایم. عبور از چراغ قرمز، عدم رعایت حق تقدم، عدم رعایت حق عابر پیاده در استفاده از خط کشی های سرچهارراه ها، بوق زدن، عدم رعایت فاصله ایمنی با اتومبیل جلویی، نبستن کمربند ایمنی، استفاده نکردن از آینه ها، چراغ راهنما، با نور بالا در شب حرکت کردن، با تلفن حرف زدن، خوردن، دعوا کردن، …. همگی اشاره به رفتارشناسی راننده ها دارد، که پیامدش ارزش قائل نشدن برای خود، دیگران ومقررات راهنمائی ورانندگی است. وقتی این رفتارها را از سطح کوچه وخیابان های داخل شهر ببریم به جاده ها نتیجه اش جان باختن بر آسفالت جاده ها یا بیمارستانهای امداد است.

سرنشینان: گاهی اتومبیلهای شخصی را می بینیم که 9 الی 10 مسافر را حمل می کنند در حالیکه ظرفیتشان 5 نفر است! آنوقت برویم سر بقیه رفتارها مانند نبستن کمربند ایمنی، پرتاب کردن آشغال و گاهی خالی کردن ظرف آب از شیشه ماشین، با صدای بلند با تلفن صحبت کردن، دعوا کردن با راننده، رفت و آمد کودکان بین صندلی های عقب و جلو، به هیجان آوردن راننده، …

عابرین پیاده: ضمن اینکه به کمبودهای فراوانی در رابطه با ایمنی عابرین پیاده در خیابانها و جاده ها توجه دارم اما رفتارشناسی آنها نیز نباید مورد چشم پوشی قرار گیرد. رفتارهایی مانند استفاده نکردن از پلهای عابر پیاده، استفاده نکردن از خط کشی، بی توجهی به حرکت و سرعت اتومبیلها و شتاب در عبور از خیابان، پوشیدن رنگهای تیره در شب، بازی کردن در وسط خیابان،…

و اما موتورسیکلتها! که داستان خود را دارند و رفتارشناسی ویژه، و خود مفصل بخوان از این مجمل…

حال سئوال این است: با این که به نظر می رسد اکثریت شهروندان از مخاطرات رانندگی و آمار بالای کشتگان ناشی از تصادفات آگاهی دارند، چرا در این رفتارها تغییری ایجاد نمی شود؟

-          آیا آنها رفتارهای عجولانه و خارج از مقررات خود را عامل مهمی در ایجاد تصادفات نمی دانند؟

-          آیا برای جان خود و دیگران ارزشی قائل نیستند؟ بقول فروید آیا «غریزه مرگ» آنها بیش از «غریزه زندگی»شان است که به رفتارهای خطرناک و مرگ آور منجر می شود؟

-          آیا از درک خطر تصادف و مرگ خود و دیگران ناتوانند؟

براستی چرا؟؟

زن بودن یا مرد بودن … مسئله این نیست!

زن بودن یا مرد بودن … مسئله این نیست!

به نظر بعضی زن بودن اندوهناک است. خوب آنها تنها یک درصد دارایی دنیا را در اختیار دارند، معمولا» ثروتی برای خود ندارند- حتی اتاقی برای خود- اکثریت آنها به کارهای یکنواخت و تکراری خانه داری مشغولند، در کشور ما بدون اجازه شوهر یا پدرشان نمی توانند سفر کنند، حق طلاق ندارند، ارث و دیه و شهادتشان نصف مردان است، بعضی مواقع حتی در زندگی زناشویی مانند بردگان جنسی با آنها رفتار می شود و سرپیچی از خواسته های همسرانشان به آنها از نظر حقوقی صفت ناشزه می دهد که می تواند باعث طلاقشان شود، آنها از نظر بدنی ضعیف از نظر روحی حساس و شکننده و از نظر ذهنی و عقلی باهوش هستند و خیلی چیزهای دیگر که زن بودن را اندوهناک می کند. اما زن بودن شادی هایی هم دارد.

زنان از منظری ظریف و حساس به جهان می نگرند، آنها به هر دلیلی، گذشته ای سخیف و خشن نداشته اند، آنها کمتر از مردان دزد، قاتل، ظالم و ستمگر بوده اند آنها مال مردم را نخورده اند. یا به عناوین مختلف مردم را فریب نداده اند و هرگز نخواسته اند آنها را به جای خاصی هدایت کنند و بعد به بیراهه ببرند. وفکر می کنم ستمدیده بودن بازهم از ستمگر بودن بهتر است.

مردان همه چیز داشته اند و زنان همه چیزی را که اکنون دارند بدست آورده اند. به مردان از زمانی که پسر بودنشان اثبات می شود حق داشتن خیلی چیزهایی را که الان دارند اعطا می کنند اما زنان به محض اینکه دختربودنشان اثبات می شود حق داشتن خیلی چیزها از آنان گرفته می شود. در بازی زندگی مردان همیشه روی صحنه و زنان پشت صحنه بوده اند. مردان همواره نقشهای عالی و ناب و زنان همواره نقشهای پست و بی ارزش را اشغال کرده اند. و اکنون زنان در تلاش بدست آوردن نقشهای جدیدند نقشهایی که خود می آفریینند آنها حتی به نقشهای مردانه هم چشم ندارند سهم خود را از این نمایش می خواهند.

لوح

لوحی ست کهنه

بِسوده

که اینک!

بنگرید!

که اگر چند آلوده ی چرک وخونِ بسی جراحات است

از رحم و دوستی سخن می گوید و

پاکی.

و حالا شروع شد. ازین پس ، این جا خانه ای خواهد بود در گشوده به روی دوستان . تا با هم بخوانیم و صدای یکدیگر را بشنویم.

ورودی‌های تازه‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.